X
تبلیغات
رایتل

مرگ فصلی از داستان زندگی است.....

ما کمتر این فصل از داستان را از زبان کسانی شنیده ایم که مرگ را شخصا تجربه کرده اند. جز آنچه بندرت و غالبا مبهم ومستعار در خواب های مان، از رفتگان خویش می شنویم یا آنچه در مکاشفات عارفان و کتابهای رسولان می خوانیم.

پس اگر چنین است مرگ فصلی از داستان زندگی است که ما هیچگاه از راویان اصلی نشنیده ایم وبیشتر، روایت وحدیث نفس ماهایی است که هنوز خود، این فصل از حیات را ندیده ایم ونمی دانیم او چیست.

برای همین است روایت مرگ، غالبا مجعول است. برساختۀ افکار وآرزوها وعواطف ماست ومعمولا لبریز از غم و جدایی و حسرت و.....

ای کاش مادران و پدران و مردگان ما می آمدند اما نه در خواب. چنانکه  می شد بدن آنها را در آغوش بکشیم  واز آنها سؤال کنیم  در لحظه مردن جز رنج ودرد دیگر چه ها دیدند؟ چه احوالی تجربه کردند، چه حسی داشتند ، برآنها چه گذشت  و کجا رفتند؟

...............................

................

....

برای سه دوست عزیزم لیلا، سینا و زکریا که این روزها  غم بی مادری شان  را می اندیشم وحس می کنم

م-فراستخواه

تیرماه نود وچهار


درباره مرگ  در این وبلاگ:

غمنامه ای برای مادر

 

http://farasatkhah3.blogsky.com/1393/08/06/post-38/%D8%BA%D9%85%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1

 

 

از چلّه ای که گذشت... 

http://farasatkhah3.blogsky.com/1392/09/14/post-35/%D8%A7%D8%B2-%DA%86%D9%84%D9%91%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-

 

 

و مرگ، پایان نیست.......

 

http://farasatkhah3.blogsky.com/1392/08/16/post-33/%D9%88-%D9%85%D8%B1%DA%AF%D8%8C-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-

گورستان

 

http://farasatkhah3.blogsky.com/1392/04/08/post-30/

هستی ونیستی 

http://www.blogsky.com/farasatkhah3/post/index?page=3

 

ومرگ ، ترجیع بند یک ترانه شد.... 

http://farasatkhah.blogsky.com/1390/03/11/post-46/

 

 

این یادداشت خصوصی را به تمام دوستان فیس بوکی ام  تقدیم می کنم که در این یکی دو روز از سر بزرگواری به من اظهار لطف فرمودند

مقصود فراستخواه

14 اردیبهشت 94

 


در آدمی ، ظرفیت آغاز هست


در خاک، در درخت و در طبیعت نیز ظرفیت آغاز هست، چنانکه در بهاران به چشم می بینیم. اردیبهشت  است وهنوز حسّ بهار در ما باقی است. زمین دوباره آغاز به نفس کشیدن می کند، گیاه از نو جوانه می زند، درخت تازه می شود. دوری دیگر در می گیرد. بذرها دوباره به خود می جنبند، سر برمی آورند و رشد ورویش از سر می گیرند. تو گویی این خاک، پایان یافته بود و اکنون دوباره  شروع می کند. مرغان باز می خوانند و شور وشیدایی می نمایند. اگر ما بودیم و فقط یک سال، و هیچ بهاری را  بعد از زمستان هنوز ندیده بودیم ، به یقین می گفتیم زمستان، پایان نسیم است و پایان روییدن است. اما بارها به تجربه می بینیم، زمستان پایان نیست. جنب وجوش تجدید می شود. تغییر، شاید ثابت ترین قاعده در این عالم است.  هرپایانی در آن سوی نهفته خود جای پایی از آغاز دارد. موانع راه گاهی بهترین بهانه ها برای آغاز می شوند.

ظرفیت آغاز در سرشت وجود نقش بسته است و هرچه حظّ چیزی از هستی بیشتر می شود،  امکانهای آغاز کردن و نوزایی وبازآفرینی نیز فزونی می گیرد. طبیعت اشیا حسَب انرژی های نهفتۀ خویش، تجدید می شوند و دوباره آغاز می یابند. دگرگونی و دگردیسی گیاه وحیوان وآغاز مجدد دشت ودمن و بلبلان به نیروی پنهان غریزه است. مرغابی های مهاجر در هر زمستان، مهاجرتی به مسافت چندین صد کیلومتر از سیبری آغاز می کنند وبه مناطق گرمسیری در خوزستان ایران  می آیند.  امادر انسان، همه چیز موکول به این است که از ذهن سر بزند. انسان ها با حسّ ها وعقول خویش، با صورتهای متنوع خیال، با استدلال و آزمون، با تفکر واکتشاف وبا جستجوهای مشترک  و رضایتبخش است که می توانند از نو شروع می کنند وچنین است که بشریت دوباره از سر می گیرد. زندگی جاری است.

در ما ظرفیت آغاز هست. آغاز فهمی تازه از خود، نگاهی تازه به خود، به دیگری، به هستی وبه کائنات. در ما ظرفیت آغاز هست، آغاز طرحی نو از زیستن. آغاز اقدامی تازه برای زندگی. در ما ظرفیت آغاز هست، آغاز پرسشی تازه، یا پاسخی جدید به سؤالهای قدیم ویا راه حلی متفاوت برای مسائل خویش. گویا ما هر بار از نو به دنیا می آییم و آغازی تر وتازه تجربه می کنیم.  همیشه آغاز ها با یک واقعه روی می دهند: یک پارۀ آگاهی، یک بارقۀ عشق، جنبیدن حسّی، دست به گریبان شدن با تنش مشکلی، طنین معنایی، مناقشه ای، نقدی، گفتگویی، اشارتی، دیداری، کرشمه ای، به هم رسیدنی، با هم بودنی ......

ذرات در بدنهای پدران ومادران به روال عادی روزگار می گذراندند اما رویدادی آنها را به جنب وجوش تازه برانگیخت و شروعی شد و قصه پیدایی ما درگرفت. آغاز یافتیم و آمدیم اما نه یکبار. بلکه با هر نگاه مهربان مادر، دوباره حسّ آغاز  پیدا می کردیم، با حرفها وحکمتها و داستان هایی که برای ما می گفتند در عالم کودکی خویش، باز چندین وچند شروع مجدد داشتیم. هر «یکی بود یکی نبود» برای ما آغاز رؤیایی تازه بود. با زمزمه محبت درس معلمی آغاز می شدیم. با دیدن چیزی و کسی، با شنیدن وخواندن و با ارتباطهای مؤثر نافذی، دوری جدید شروع می کردیم. گنجشک ها را دیدم که بارها تکه پاره های پر و پنبه از منقارشان می افتاد، دوباره  از  سر می گرفتند و سرانجام  آشیانه می ساختند.  دانشجویانی را دیدم که در میانه راه آغاز کردند وتا به کجاها رسیدند، دوستان بسیاری داشتم که می گفتند نمی شود اما آغاز کردند و شد. ملتهایی را خواندم که با محدودیت های فراوان آغاز کردند و خود را از نو آفریدند.

 من اولین بار که ماهی سیاه کوچولو را خواندم، حقیقتا آغاز یافتم. دانش آموزی بودم و «ذرّۀ بی انتها» در من حسّ شروعی دیگر برانگیخت. متفکران  ودانشمندان ومنتقدان هرچند یک بار دیدگان کم سوی مرا با افقی جدید آشنا می کردند واین چه آغاز باشکوهی بود. در کانت خواندم که دلیری دانستن داشته باش و بر محدودیتهای فاهمه خویش واقف شو و من با خود فهمی تازه ای آغاز شدم.  عارفان و صالحان وسالکان ، گاه گدار تکه ای کوچک از  معانی تر وتازه در دل بی تاب من می افکندند و غوغایی در می انداختند، وه چه تازه می شد این من غبار گرفتۀ زمین وزمان. این چنین بود که گویا همه چیز وجهان من واجتماع من وخود من مجددا آغاز می شد بدون اینکه آن قبلی ها بکلی ویران شود! حس آغاز  واسطورۀ آغاز با من بود تا به امروز....

آغاز یعنی صبحی تازه از خواب بیدار شدن و معنایی نو برای بودن خویش در دل پروراندن. آغاز یعنی جای پاهایی تازه در وجود خویش یافتن، نیروهای نهفته در خود سراغ گرفتن، امکانهای بیکران هستی را فراخواندن و آنها را به ذهن وبدن ومناسبات خویش گسیل داشتن. آغاز یعنی آنگاه که عادتی را ترک می گویی و  فعالیت سازنده ای را جایگزین آن می کنی،  آغاز یعنی لذتهای تازه ای را مزه مزه می کنی واز لذتهای حقیری رها می شوی. آغاز یعنی ایده ای پدید آوردن و هدفی جدید نشانه گرفتن، راه های نرفته ای سپردن و غمخوار کسی شدن. آغاز یعنی خطر کردن، در  ابهامی غوطه خوردن و افقی گشودن. آغاز یعنی در پی آواز حقیقتی دویدن، به تجربه ای تازه دست زدن و ابتکاری به خرج دادن. آغاز یعنی پیشی گرفتن در ارتباط مؤثری با دوستی وهمسایه ای، یعنی شیوه ای بهتر برای کار با دیگران یافتن، فکر بکری تدارک دیدن، نظریه ای تازه برای توضیح مسأله های هزارتوی زندگی آفریدن، ابزار بهتری ساختن و طرحی نو در انداختن.  آغاز یعنی دور تازه ای از سلوک، عزیمتی جدید برای زیستن و تراویدن امیدی از ذات اصیل خویش. آغاز یعنی عزم واقدام مشترکی برای تغییر یک نظم ناکارامد، برای تحول اجتماعی، برای توسعه، برای رهایی. اینها همه  امکانهای بیکرانی است که در آدمی برای آغاز هست ودر تمدن وتاریخ بشر هست.


پی دی اف



 

مادرم همچنان استحقاق زیستن داشت. همه بحقیقت گواهی می دهیم که شور زندگی بعد از گذشتِ هشت ونیم دهه، هنوز در او باقی و پرفروغ بود و به اندک بهانه ای شعله می کشید وروشنی می بخشید. در این روزهای آخر بیمارستان عرفان نیز، دستمال کاغذی را که نماد پاکیزگی بی مثال مادرم بود و تنها اسراف او در زندگی بود، به اکراه از دستش برای رفع خستگی او می گرفتیم. مرتب می خواست چشمان رعنا وسر وصورت زیبایش تمیز وآراسته بماند. در بهترین اوقات خویش که به خلوت نماز و نیاز اختصاص می داد، آیینه ای نیز با او همراه بود تا در حوصله ای تماشایی، شاهد خاموش شانه ای باشد که درگیسوان سپیدی با غنج وناز تمام می خرامید.

مادر اصرارداشت تا رسم بودن در اینجا را با نیکویی وبرازش شایستۀ شأن انسانی به جای آورد. مادر می خواست همچنان از آمادگی فرزندان ونوادگان ونتیجه های خود وهمه اهل خانه برای زیستن، سان ببیند و اطمینان پیدا بکند؛ با یک دنیا امید وآرزو. هرکس در این صحنه هست تا نغمۀ خودبخواند وکارخود بکند، غیر از نغمه ها وکارهای دیگران. تنها صداست که می ماند. تنها ارزشهای عتیق و اصیل انسانی است که از این آمدنها، دویدنها ورفتنها برصحائف گشوده در اعماق هستی نقش می بندد. «رگ رگ است این آب شیرین واب شور. در خلایق می رود تا نفخ صور».

این ماه ها وهفته های آخر، زیبا ترین بیاتی های ترکی، تازه تازه از روزن خاطرات جوانی مادرم سر بر می آوردند و در بُهت شگفت انگیزما چنان بر زبان شیرینش جاری می شدند که گویا شاعران عاشقی مشرب آذربایجان، همینک آن را در فراق یار یا در هجر درد واشتیاق وآلام وآرزوهای انسانی سروده اند. بیاتی ها (بایاتیلار) مثال های عالی از ادبیات منظوم شفاهی ما هستند که احتمالا برای بارنخست، ایلات «بیات»، آنها را در کشاکش زندگی پرحوادث سرزمین و همنفس با طبیعت عزیز این آب وخاک، در اوزان سیلابیک هفت هجایی سروده اند و به ترنّم زندگی آورده  اند. بعدها این اشعار به فرهنگ عمومی مردم آذربایجان در طی سده های متمادی تبدیل شده است.

بایاتی‌های ترکی با دوبیتی های فارسی شباهت خانودگی دارند. قافیه سه مصرع اول ودوم وچهارم،  یکسان است. بیت اول، پایه ای معنایی به دست می دهد تا بیت دوم با آن، ذهن وجان مخاطب را با زیبا ترین تموجات فکر وخیال خود غافلگیر بکند. عشق، تحسّر و عمیق ترین غمخوارگی های بشری از جملۀ مضامینی هستند که باعنصری از رئالیسم و  آمیزه ای تلخ و شیرین در بیاتی های آذربایجان می جوشند و بالا پایین می شوند تا  گوشه ای از عمق جاری حیات مردمانی را بازنمایی بکند که در این دشتها وکوهپایه ها می زیستند. بیاتی ها نه تنها در ساز و آواز عاشقان( آشیقلار) بلکه در متن زندگی روزمرۀ فرهنگ فولکلور و در هرخانه ومحفلی، نغمه آشنای حیات بود.

طنین صدای مادر که در این اواخر به طور خاص با این بیاتی ها مترنم شده بود، در عمق وجودم به دلنوازترین ضرباهنگی باقی مانده است وروز وشب خصوصا وقتهای غروبی که به خانه برمی گردم، ترجیع وتکرار می شود: «فلکین داد الیننن، اولمادم شاد الیننن... (داد از دست فلک که از او شاد نشدیم...)»....«بیر آه چکدیم آهیم قالخدی هوایه، بیر اود دوشسون یار دولانان صحرایه...(آهی کشیدم که سر به آسمان آورد. از آه من، آتشی بر این بیابان بیفتد و صحرایی که زمانی یار در آن قدم می زد، یکسر بسوزد همچنان که من در فراق یار سوختم)،.....»....

اکنون غم غریب بی مادری، سخت برجان من سایه انداخته است. دلتنگی از هجران مادر، نفَسم را بریده است. دوستان! زبانم یارای سخن گفتن ندارد. دستانم از نوشتن در می مانند. بیش از این، آن هم بعد از ده روز وداع با مادر، حقیقتا قادر به نوشتن وگفتن وحرف زدن درباره مادر نیستم. من از جرعه های گوارای نگاه مادرم سیراب نشده ام. من  بی مادر شده ام. اما مرگ، پایان مادر نیست. مادران در ما و در فرزندان ما ادامه دارند. مادران در بهترین مکان خاطرات مان، پرشکوه ترین روایت زندگی هستند که از سینه ها تا سینه ها باقی می مانند. مادران سبکبال ترین موجودات شریفی هستند که یکباره پر می کشند ومی روند، بی آنکه ما را از عزم رفتن خود خبر بکنند. بدرود مادرم......

مقصود فراستخواه / آبانماه 92

فایل پی دی اف

 شمعدانی های ایوان اتاقت مدتی است از پنجره سرَک می کشند و دور تا
دور تخت را می نگرند در جستجوی تو. صبح اول وقت، گلدونهارا آب دادم. نعناع ها دوباره
سبز و پرپشت و چشم نواز شدند. می پرسند سفر مادر  این بار چرا به دراز کشیده است، کجاست؟

صبح تا با اردوی روشنی تمیز خود سر می رسید نخستین استقبال کننده اش در اینجا او بود. فرزندان شب را به بدرقه می سپارند و مادربزرگهاروز را پذیره می کنند واین چنین، بشریت با طبیعت همراه می شود وروز وشب، وکار وزندگی وفرهنگ وتمدن به وجود می آید.

نسیم سحری در به در، از گَرد وغبار شهر،  اینجا منتظر است تا پنجره ات را بگشایی و باز میهمان تو باشد. مادر بیا دیگر. میهمانی بس است. جانماز و عطر وآینه، بر روی میز در جلوی صندلی که پرستشگاه خانگی و بی ریای تو است، چند هفته چشم به راه مانده اند.

پاسی از نیمه شب که می گذشت مادرم بر می خاست، چادر معطر نماز بر سر می کرد و بر روی این صندلی، خدایی را صدا می زد. راه های به سوی خدا به شمار انفس خلایق بلکه به عدد انفاس آنهاست. فرزندان که با عقاید دست به گریبان اند در حقیقت، تسبیح گوی اویند و معنایی منزه از این اوصاف مرسوم  وآیینی می جویند و نمی یابند و حق دارند. مادر بزرگها نیز روزمره ترین مشکلات بچه های شان را با خدای بزرگی، آن سوی آسمانها در میان می گذارند وزیر هر یاربّ  آنها لبیکهاست. اینها همه بهانه است. مهم خوبی است. مهم این است که هرکس نیازمند اوجی است.

 اتاق مادربزرگ، پایتخت سرزمین ماست. صبح است. بوی آب، بوی خاک، بوی سفال و بوی برگ با هم آشنایند. گل وبوته درایوان این اتاق، همه آرام تکان می خورند. این، رقص زندگی است. لهیب گرما رمق از آنها گرفت ولی آن نیز بگذشت. اکنون چند صباحی است به پیشواز پاییز آماده می شوند. حسّ وحالی تازه پیداکرده اند. دوباره جوانه می زنند. شمعدانی ها از نو غنچه درآورده اند.

خزان، پادشاه فصلهاست. با شوکت و شکوهی که رشک بر دل بهار می زند. هستی، شگفت معمایی است با فراز وفرودها وتلخ وشیرینش در سطح. و عمقی مبهم اما در نهایتِ مستوری و دلربایی. مادر! مهمانی بس است، بیا که هم سُرایی ِ نغمۀ  زندگی با تو طنینی دیگر دارد.

پی دی اف



عصر پنجشنبه، ششم تیرماه92: درست چند دقیقه مانده بود به حلقۀ دوستان معنوی که برای شان از «رنج های بشری» بحث بکنم... تلفنی آشنا و چند صدکیلومتر آنسوتر صدای یکی از بهترین دوستان دیرینم. صدای حزین آغشته به اشک واندوه فرزندی که خبر تصادم اتوبوس شهری و ضربۀ مغزی مادر فداکارش را می دهد. شگفت انگیز است. این دوست عزیز من پزشکی پژوهشگر و استادی دردآشنا در دانشگاه علوم پزشکی تبریز است. همیشه هرگاه فرصت دیداری می شد برایم از یافته های مطالعاتی تازۀ خویش راجع به مسائل اجتماعی در حوزۀ پزشکی و از حقوق سلامت انسان سخن می گفت....اکنون جمعه صبح است و 24 ساعت از آن خبر نگذشته است که خبر دوم می رسد: مادری رنج کشیده در آرامش خاموشی ابدی فرومی رود.

مردن حق همه مادران خستۀ این عالم است. این دوست ارجمند من، همچنین برادری پزشک وخواهری پزشک دارد. اینها طبیبان به جان پروریدۀ یک مادر زجرکشیده اند و اکنون بهترین فرزندان دنیا که در غم از دست دادن مادری تنها شده اند و  به سوگ نشسته اند  ومن در این سو مانده ام با خاطرات و دردهایی مشترک که نمی دانم با آن چه کنم.

آن برف سنگین را به یاد می آورم که راه ها بسته بود و سازمانها به تعطیلی نشانیده بود و این مادر، این مسافر خسته، برای پیگیری مکان تحصیلات تخصصی دخترش، در تهران آواره وسرگردان، به این سو وآن سو می دوید و با طبیعت سرکش زمستانی سر به سر می نهاد. زنی که سزد تا مردان در پای او درس سختکوشی بیاموزند. ساعتی در حضور او بودم. به چشمان خمارش خیره می شدم تا راز کرشمه های نگاه و سرّ موسیقایی صدایی را بفهمم که طی سالیان سخت، به فرزندانش حسّ و حال زیستن و شجاعت بودن می بخشید. اکنون آن چشمان زیبا برای همیشه بسته اند . او  در خوابی عمیق فرورفته و آرام خفته است و من مانده ام.

آبی بر سر و روی غبارگرفتۀ خویش ریختم تا مگر روزنی از دیوار زمان پیداکنم در بدرقۀ این مسافر محتشم ابدی. چشمان کم سوی من یارای دیدن نداشت. کرانه های ناپیدای عدم، سو سو می زد. دل می برد و پنهان می شد. من در آن حریم عمق، در آن وحدت آرامی که هستی و نیستی، خیلی به هم نزدیک تر ونزدیک تر می شوند، نمی توانستم راه یابم. بناگزیر از همین جهان محفوف به کثرت وازدحام، چشم در نشان پایی می دوختم که تا لب بحر فنا از این مسافران برجای می ماند و بسرعت ناپدید می شود.......

 

گورستان، آرامگاه ابدی همۀ مسافران خسته است.  این سرشت سوکناک زندگی است. طرح زیستن ما همیشه ناتمام است. پیوسته آرزوهایی هست که در دلها بمانند. ما این همه راه می آییم و تا بجنبیم بانگ رحیل می رسد که باید برویم. چندین وچند صورت هستی، ره می سپارند، «این چنین تا صد هزاران هست‏ها...»(مثنوی معنوی)و آنگاه ذراتی سرگردان که همه از عشق بودن، بیخود و سرمست گشته اند، از آسمان، از خاک و از آبها و درختان و علفها، گرد هم می آیند و این بار در صورتی انسانی مجموع می شوند وما، ما می شویم.

این چنین، ترکیب تازه ای از جسمانیت، نقش گوهر انسانی می بندد، به درد آگاهی مبتلا می آید، با رنج ومسؤولیت سرشته می شود و عطش جاودانگی  می گیرد. اما چه زود، وقت یا بی وقت، باید با صورت اینجایی خویش نیز وداع بگوییم و رهسپار عالَم بیکرانگی و بی تعیّنی بشویم.«پس عدم گردم عدم چون ارغنون، گویدم کِانّا الیه راجعون»(مثنوی معنوی).

مرگ ریختن کوزه ای در جویی است و پیوستن جویی به دریایی  است وبالا شدن دریا به روشنی وگرمی آفتاب است. «آب دریا که به دریا می رود، از همانجاکامد آنجا می رود... جوی دیدی کوزه اندر جوی ریز،  آب را از جوی کی باشد گریز؟ آب کوزه چون در آب جو شود، محو گردد در وی و جو او شود. وصف او فانی شد و ذاتش بقا، زین سپس نه کم شود نه بدلقا»(مثنوی معنوی).

ظاهر مرگ فناست و باطن آن بقا اندر فناست. در عمیق ترین سطح ابهام وجود، هستی ونیستی، روایت های متضایف یک راز مشترک اند. آنچه از رویداد پیدایش آدمی در این سیارۀ غلتان برجای می ماند یادی است ونامی است وصدایی است وآن صورتی است که در لحظه های گریزپای اقامت مان در اینجا با افکار واعمال خویش می نگاریم؛ در لحظه هایی فرّار که پیوسته هماغوش وجود وعدم هستند، مرزهای مبهم بقا وفنا هستند.

تنها همین لحظه ها هستند که هریک تکه ای معماگون از ابدیت اند. تنها همین لحظه ها هستند که نقد بقای مایند و جاودانگی ارزشهای بودن بشری ما را تقریر می کنند. تنها در همین لحظه هاست که می توان از هارمونی حیات با سعۀ بیکران هستی، با کائنات، با طبیعت، با  همنوعان  وبا  خویشتن خویش، نغمه ای خوش ساخت. تنها در همین لحظه هاست که می توان علامتهایی از دوست داشتن گذاشت وگذشت. آدمها می آیند و می روند و آثار  و نشانه ها می مانند.

وگورستان، ساده شده ترین نشانه شناسی رویداد انسانی در این کائنات کرانه ناپیداست. گورستان نسخۀ آرام داستان همان بشریت است که نسخه های دیگر این داستان با فرهنگ وتمدن و گونه گونی خلاق  جنب وجوش های انسانی مان در اینجا ظاهر می شود. « هر که او بنهاد ناخوش سنتی، سوی او نفرین رود هر ساعتی. نیکوان رفتند و سنتها بماند، وز لئیمان ظلم و لعنتها بماند. رگ رگست این آب شیرین و آب شور، در خلایق میرود تا نفخ صور»(مثنوی معنوی).

گورستان کوتاه ترین وفشرده ترین فهرست کتاب بشریت ماست و دریغا که حتی این فهرست نیز چندان محل اعتبار نیست. کجایند آن زنان ومردانی که در گورستان های آشنای این دنیا نیز از آنها نشانی نیست یا بدتر،  آنان حتی از آرمیدن در این گورستانها نیز بازداشته شدند. گورستان های مان نیز در تیول ارباب قدرت وثروت درآمده اند. همۀ مسافران خستۀ ما چه در گورستانهای مان نشانی از آنهاست وچه نیست، در یک یک حروفی که با آن سخن می گوییم، در هرآنچه می نویسیم، در هر آنچه به کار می گیریم و در همۀ آگاهی واخلاق و فلسفه و دانش ومدنیت انسانی امروزی ما سهیم اند و نقش هستی شان در همه جا هست. نشان آنها را از انتهای آسمان، از موج دریاها، از بادها، از باغ و راغ وکوه ودشت، از کوچه های شهرمان و از در ودیوار خانه های مان می گیریم(مقصود فراستخواه،7 تیرماه 1392).


فایل پی دی اف