X
تبلیغات
رایتل


یک. لذتها ورنجهای ما

رنج ها ولذت ها، درونی ترین تکه های هستی ما هستند. خیلی چیزها را می توانیم از خود جدا کنیم وبازهم به زندگی خویش ادامه بدهیم. اما تا هستیم، رنج ها ولذتها نیز با مایند. آنها از متن هستی ما مدام می رویند، سر بر می کشند و نقش ترکیب خود را بر پردۀ عادات وصورتهای حیات ما می زنند. ما با رنجها ولذتهای مان زندگی می کنیم. با آنها به رفتار در می آییم؛ حال یا به تحریک ناخودآگاه یا با تأسیس در روشنی آگاهی. تمام سخن در تفاوت این دو وضعیت زیست است.

دو. رفتار های ما دو دسته اند

در حالت نخست، رفتارهای ما تکانه ای ورانشی[i] است. به لذتی یا رنجی، ناخودآگاه تکان می خوریم ، تحریک می شویم ورفتار می کنیم. اما در حالت دوم، رفتارهای ما از جنس برنهادن و برنهشتن است. رفتار از نوع «تأسیسی[ii] » است. رفتاری که  آن را در روشنی آگاهی تأسیس می کنیم.

رفتارهای تکانه ای وقتی است که لذتها ورنجها بی گدار بر سر راه مان عَلَم می شوند، ما را تکان می دهند و ناخودآگاه به رفتار می آییم. مثلا کسی برخلاف عقیدۀ ما سخنی می گوید یا مغایر دین ما عمل می کند، بی درنگ می رنجیم و بر می آشوبیم که این چه کفر است و چه معصیتی است. احساسات ما تکان می خورد و آنگاه کینه ها وخشونت ها می جنبند ومابقی قضایا. در زندگی شخصی یا روابط اجتماعی مان، این لذتها ورنجها هستند که بی واسطۀ کمترین آگاهی، ما را تحریک می کنند و به رفتار می آورند: در خانه وکوی وبرزن ومکان های کار و عرضۀ خدمات و در روابط اجتماعی مان. مجذوب لذتهای آنی می شویم بی التفات به رنج هایی که  ممکن است در پی داشته باشند. یا از رنج های حقیری می گریزیم که در پس پشت آنها انواع لذتهای معنادار وپایدار نهفته است. محرک های حسّی لذت ورنج،  ناخودآگاه ما را احاطه می کنند ودر امواج آنها  می غلتیم و بالا وپایین می شویم.

برعکس، رفتارهای تأسیسی وقتی است که به مادّۀ لذتها ورنجهای مان ، صورتی از آگاهی می زنیم.  لذت ها ورنج ها را در ترازوی خرد عملی وارتباطی، هوش درون فردی ومیان فردی، هوش عاطفی ومعنوی، اخلاق وفضییلتهای بشری سبک وسنگین می کنیم و به آنها  سازمان می دهیم. گاهی لازم می بینیم که کامیابی های عاجل سطحی را به تعویق بیفکنیم. این چنین، هیجانات مثبت ومنفی مان را مدیریت  می کنیم.  به رنجی معنا  می دهیم وبر لذتی فائق می آییم. ترکیبی پایدار از رنجها ولذتهای اصیل انسانی به هم می زنیم. همچون بیماری که در متن رنجهای خویش، همچنان شور وشوق وشجاعت بودن دارد، همچون کسی که دربرابر ناملایمات با عزت نفس و به مسرتی ژرف در وجود خویش، تاب می آورد  و همچون آن کنشگران مخلص که برای توزیع رفاه اجتماعی واصلاح ساختارها ونهادها یا تولید اندیشه ودانشی برای تقلیل مرارتهای بشر، رنج معنادار می برند......

سه. دو نوع آگاهی: آگاهی شخصی و «آگاهی نهادینه شدۀ اجتماعی»

شب وروز که در انواع رفتارهای خویش تأمل می کنم یا اعمال دیگران دور ونزدیکم را می بینم، این دوگانۀ «رفتار تحریک شده» و «رفتار تأسیس شده» به روشنی قابل تمایز اند. درست است که هرکس می تواند تا حدودی، از رفتارهای تکانه ای بکاهد و بر تأسیس رفتار خویش بیفزاید. اما انصاف این است که عامۀ مردمان برای موفقیت در این راه  وبرای تأسیس رفتار در نورِ «آگاهی» به سیستم های حمایتی از بیرون واز جامعه نیاز دارند. چرا؟

چون ما هرچند برای تأسیس رفتار به روشنی آگاهی نیاز داریم. اما این آگاهی، خود دو قسم است، نخست: آگاهی ای شخصی که هرکس رأسا از خویش می تراود. فراخواندن این نوع آگاهی به لحظۀ رفتار، حقیقتاً قدرت ذهنی وروحی زیاد  و نیروی التفاتی وعزیمتی بالایی لازم دارد و دوم: آن قسم آگاهی نهادینه شدۀ اجتماعی که از بیرون به سهولت در مردمان یک جامعه نفوذ می کند وتنها مقداری هوش و شایستگی متوسط آنها کافی است که از این آگاهی جاری در سیستمها وروابط اجتماعی بهره مند بشوند.

اگر در جامعه، آگاهی نهادینه شدۀ سرشاری وجود داشته باشد افراد متوسط الحال در روشنی آن می توانند رفتارهای تأسیسی بیشتری از خود ظاهر بکنند. ولی وقتی چنین آگاهی نهادینه شده در سیستم های اجتماعی ضعیف بوده باشد، چه؟ در این صورت افراد باید خیلی به لحاظ ذهنی وارادی قوی باشند تا بتوانند به تنهایی آگاهی کافی برای تأسیس رفتارشان را شخصا از خود بتراوند واین برای عموم چندان محقَق نمی شود. پس راهی جز اندیشیدن به توسعۀ «آگاهی نهادینه شدۀ اجتماعی» نیست.

مراد از «آگاهی نهادینه شدۀ اجتماعی» آن آگاهی است که از طریق آموزش وپرورش، رسانه ها، نهادهای مدنی، اجتماعات محلی ومردمی، سپهر عمومی، فضای شهری و  فرصتهای گفتگویی وارتباطی،  در جامعه جاری وساری می شود. این نوع آگاهی،  خصیصۀ یکسره کلامی و مستقیم  ندارد بلکه در او خصوصیتی ضمنی و هنجاری هست، خصوصیتی گفتمانی و فرهنگی به طور درونزا که غیر مستقیم و بسیار نافذ است. این آگاهی است که می تواند برای مردم متوسط الحال جامعه نیز آن روشنی لازم را فراهم بکند تا به مدد آن،  رفتارهای روزمرۀ شان را تأسیس  وتنظیم بکنند، مثلا از خط کشی عبور بکنند، به نوبت بروند، حقوق وآزادی های همدیگر را مد نظر داشته باشند و رنجها ولذتهای شان را سازمان بدهند.

چهار. ضعف «آگاهی نهادینه شدۀ اجتماعی» در جامعۀ ما

وقتی به تجربۀ روزمرۀ خود در جامعۀ کنونی ایران مراجعه می کنم، صبح وشام در کوچه وخیابان وروابط کاری واجتماعی،  شاهد رفتارهای تحریک شده ای هستم که گاهی به انواع مشاجرات، زدوخوردها و قهر وبیگانگی وحوادث پرهزینۀ انسانی واجتماعی می انجامند. و چون این را با مشاهدات محدودم از زندگی روز مرّۀ مردم در شهرهای دیگر دنیا مقایسه می کنم ومخصوصا تحقیقات و گزارش های علمی مربوط به سیستمهای اجتماعی جوامع مختلف را در حدی می خوانم، بوضوح می بینم که شهروندان ایرانی در حال حاضر چندان از «آگاهی نهادینه شدۀ اجتماعی»برخوردار نیستند ودرنتیجه بیشتر آنها درگیر لذتها ورنجهای روز مرۀ حقیر و ابتدایی و معیشتی هستند.

از سوی دیگر نوع ساختارهای رسمی ما به گونه ای است که روز وشب به طرق مختلف به رنجش های عقیدتی ومذهبی وسیاسی دامن می زنند یا گروه های نگونبخت اجتماعی را به جای لذتهای پیشرفته وتوسعه یافتۀ عقلانی و عرفی ومدنی با لذتهای وهم آلود فریبنده اشباع می کنند.

مهم ترین علت ضعف این «آگاهی نهادینه شدۀ اجتماعی» در ایران، آن است که آموزش وپرورش و رسانه و فضای عمومی بیش از اندازه در قبضۀ ایدئولوژی دولتی قرار گرفته است. نهادهای مدنی و اجتماعات محلی ومردمی فاقد آزادی وابتکار عمل  وخلاقیت های لازم هستند و سپهر عمومی و فضای شهری و  فرصتهای گفتگویی وارتباطی، متأسفانه ضعیف نگه داشته شده اند. اولین قدم برای توسعۀ رفتار های تأسیسی شهروندان ایرانی آن است که این موانع جدی، به طور ریشه ای اصلاح بشوند.

..........سحرگاه دوشنبه نهم اردیبهشت 92

 

 فایل پی دی اف



[i] impulsive

[ii] institutional

مشکلی داشتم. بی مشکل هرکه هست لابد از جنس بشر نیست. از بیکرانگی عالم وآدم همتی طلب کردم و تا حدودی حل شد. دلیلی ندارد که اجازه بدهیم «خود-اثربخشی»[1] ما به این سادگی از دست رود. اگر می رود احتمالا برای این است که ما یک جایی برای نگریستن می ایستیم وتکان نمی خوریم. این هم از آن خطاهای ماست.

مکان برای ایستادن ودیدن بسیار است. حتی یک چیز را از مکان های مختلف می توان متفاوت دید. در قلمرو پهناور ذهن ما دست کم دو مکان متفاوت برای ایستادن و نگریستن به امورمان وجود دارد. یکی «مکان کنترل درونی»[2] است ودیگری «مکان کنترل بیرونی» است.

در مکان اول وقتی می ایستیم خود را می بینیم که سهم درخور توجهی در بسیاری از امورمان داریم. در اینجا «ادراکی از خود»[3] داریم که اومی تواند تا حدی بر کم وکیف زندگی خویش تأثیر بگذارد. خود را همچون علت تعیین کننده ای  از مجموعه علل می بینیم.

انتظار ما در این مکان از «خود» این است که حواست را جمع کن، محیط رفتارت را کنترل کن، دقت کن،بیندیش، تصمیم بگیر، برو. در اینجا چون بر آنیم که تاحدودی می توانیم، پس می توانیم. پس مایل و قادر می شویم در امور خود تا اندازه ای ملاحظه و مداخله وکنترل بکنیم. می توانیم خود تنظیم، خود راهبر وخودگردان باشیم.

اما در مکان دوم وقتی می ایستیم و می نگریم، طبعا عوامل بیرونی را می بیبنیم. این مکان نه اینکه اهمیت ندارد. دارد واتفاقا مکان مهمی برای توضیح امور مان در سطح کلان است. در اینجا مجموعۀ علل وعوامل تاریخی، اجتماعی وساختاری را می بینیم.

آیا این عوامل واقعا وجود ندارند. چرا حسابی هم وجود دارند. این مکان جای خوبی است برای دیدن وتحلیل علمی دربارۀ امور انسانی ورفتار بشری. اگر به دقت نگاه بکنیم حتی از اینجا می شود خود را نیز در کنار عوامل بیرونی دید، اما وقتی در مکان کنترل درونی می ایستیم،  سهم وتأثیر خود را بهتر و از نزدیک و واضح تر می بینیم.

چرا ما خود را در یک مکان میخکوب بکنیم. مکان کنترل بیرونی تنها جایی از قلمرو ذهن ما نیست که می شود در آن ایستاد ونگریست. از مکان کنترل درونی که نگاه می کنیم، متوجه می شویم حتی اموری از حیات مان که از مکان دیگر،  عوامل بیرونی آنها را می دیدیم، برحسب اینکه ما چگونه آن عوامل را کنترل بکنیم، چطور بنگریم، چه نوع زاویه ای در برابر آنها بگیریم وبا آنها چگونه مواجه بشویم، نتایج متفاوتی برای ما خواهند داشت.

دانش آموزی را در نظر می آورم که می خواهد درس بخواند ولی شرایط خانه مناسب نیست. کوچک و پر سروصداست،گرم است وتمرکز حواس برای درس خواندن در آن سخت است. اینها عوامل بیرونی دارد: مناسبات اقتصاد، مدیریت کشور، نظامم آموزش وپرورش، فقر خانواده، فقدان امکانات کافی، رفتارهای غیر مسؤولانه اهالی خانه یا همسایگان آپارتمان و.... اگر این دانش آموز عزیز، در مکان کنترل بیرونی بایستد وتکان نخورد ، عدم موفقیت خود را به این عوامل نسبت می دهد و در نهایت نیز نفرین به طبیعت وفلک و جز آن. اما اگر مکان ایستادن و موضع نگاهش را تنوع ببخشد،  و  اهرم فکرت وعزیمت خویش را به نقطۀ کنترل درونی نیز ، درست تکیه بدهد، مطمئنا می تواند نقش علیّت خویش بوضوح ببیند، نیرویی در خود برای برنامه ریزی ومداخله و ایجاد شرایط مناسب درس خواندن کشف بکند وطرحی دراندازد؛ مانند شناسایی کتابخانه ای عمومی، برقرار ارتباط با دوستی برای مطالعۀ جمعی و استفاده از امکانات او ، مدیریت زمان درس خواندن در منزل ، توجیه  اهل خانه وهمسایگان و....

ابتهاج میهمان خیال شد: «چه فکر می کنی؟که بادبان˚ شکسته، زورق به گل نشسته ایست زندگی؟...به بن رسیده راه بسته‌ای‌ست زندگی؟....تو از هزاره‌های دور آمدی، در این درازنای خون فشان،به هر قدم نشان نقش پای توست. برین درشتناک دیولاخ، ز هر طرف طنین گام‌های رهگشای توست...نگاه کن، هنوزآن بلند دور، آن سپیده آن شکوفه زار انفجار نور،کهربای آرزوست. سپیده‌ای که جان آدمی هماره در هوای اوست، به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن، سزد اگر هزار بار بیفتی از نشیب راه و باز رو نهی بدان فراز...به سان رودکه در نشیب درّه سر به سنگ می‌زند،رونده باش، امید هیچ معجزی ز مرده نیست،زنده باش».

چهارشنبه 24 خرداد91



[1] Self- efficacy

[2] Internal locus of control

[3] Self-perception