X
تبلیغات
رایتل


 

مادرم همچنان استحقاق زیستن داشت. همه بحقیقت گواهی می دهیم که شور زندگی بعد از گذشتِ هشت ونیم دهه، هنوز در او باقی و پرفروغ بود و به اندک بهانه ای شعله می کشید وروشنی می بخشید. در این روزهای آخر بیمارستان عرفان نیز، دستمال کاغذی را که نماد پاکیزگی بی مثال مادرم بود و تنها اسراف او در زندگی بود، به اکراه از دستش برای رفع خستگی او می گرفتیم. مرتب می خواست چشمان رعنا وسر وصورت زیبایش تمیز وآراسته بماند. در بهترین اوقات خویش که به خلوت نماز و نیاز اختصاص می داد، آیینه ای نیز با او همراه بود تا در حوصله ای تماشایی، شاهد خاموش شانه ای باشد که درگیسوان سپیدی با غنج وناز تمام می خرامید.

مادر اصرارداشت تا رسم بودن در اینجا را با نیکویی وبرازش شایستۀ شأن انسانی به جای آورد. مادر می خواست همچنان از آمادگی فرزندان ونوادگان ونتیجه های خود وهمه اهل خانه برای زیستن، سان ببیند و اطمینان پیدا بکند؛ با یک دنیا امید وآرزو. هرکس در این صحنه هست تا نغمۀ خودبخواند وکارخود بکند، غیر از نغمه ها وکارهای دیگران. تنها صداست که می ماند. تنها ارزشهای عتیق و اصیل انسانی است که از این آمدنها، دویدنها ورفتنها برصحائف گشوده در اعماق هستی نقش می بندد. «رگ رگ است این آب شیرین واب شور. در خلایق می رود تا نفخ صور».

این ماه ها وهفته های آخر، زیبا ترین بیاتی های ترکی، تازه تازه از روزن خاطرات جوانی مادرم سر بر می آوردند و در بُهت شگفت انگیزما چنان بر زبان شیرینش جاری می شدند که گویا شاعران عاشقی مشرب آذربایجان، همینک آن را در فراق یار یا در هجر درد واشتیاق وآلام وآرزوهای انسانی سروده اند. بیاتی ها (بایاتیلار) مثال های عالی از ادبیات منظوم شفاهی ما هستند که احتمالا برای بارنخست، ایلات «بیات»، آنها را در کشاکش زندگی پرحوادث سرزمین و همنفس با طبیعت عزیز این آب وخاک، در اوزان سیلابیک هفت هجایی سروده اند و به ترنّم زندگی آورده  اند. بعدها این اشعار به فرهنگ عمومی مردم آذربایجان در طی سده های متمادی تبدیل شده است.

بایاتی‌های ترکی با دوبیتی های فارسی شباهت خانودگی دارند. قافیه سه مصرع اول ودوم وچهارم،  یکسان است. بیت اول، پایه ای معنایی به دست می دهد تا بیت دوم با آن، ذهن وجان مخاطب را با زیبا ترین تموجات فکر وخیال خود غافلگیر بکند. عشق، تحسّر و عمیق ترین غمخوارگی های بشری از جملۀ مضامینی هستند که باعنصری از رئالیسم و  آمیزه ای تلخ و شیرین در بیاتی های آذربایجان می جوشند و بالا پایین می شوند تا  گوشه ای از عمق جاری حیات مردمانی را بازنمایی بکند که در این دشتها وکوهپایه ها می زیستند. بیاتی ها نه تنها در ساز و آواز عاشقان( آشیقلار) بلکه در متن زندگی روزمرۀ فرهنگ فولکلور و در هرخانه ومحفلی، نغمه آشنای حیات بود.

طنین صدای مادر که در این اواخر به طور خاص با این بیاتی ها مترنم شده بود، در عمق وجودم به دلنوازترین ضرباهنگی باقی مانده است وروز وشب خصوصا وقتهای غروبی که به خانه برمی گردم، ترجیع وتکرار می شود: «فلکین داد الیننن، اولمادم شاد الیننن... (داد از دست فلک که از او شاد نشدیم...)»....«بیر آه چکدیم آهیم قالخدی هوایه، بیر اود دوشسون یار دولانان صحرایه...(آهی کشیدم که سر به آسمان آورد. از آه من، آتشی بر این بیابان بیفتد و صحرایی که زمانی یار در آن قدم می زد، یکسر بسوزد همچنان که من در فراق یار سوختم)،.....»....

اکنون غم غریب بی مادری، سخت برجان من سایه انداخته است. دلتنگی از هجران مادر، نفَسم را بریده است. دوستان! زبانم یارای سخن گفتن ندارد. دستانم از نوشتن در می مانند. بیش از این، آن هم بعد از ده روز وداع با مادر، حقیقتا قادر به نوشتن وگفتن وحرف زدن درباره مادر نیستم. من از جرعه های گوارای نگاه مادرم سیراب نشده ام. من  بی مادر شده ام. اما مرگ، پایان مادر نیست. مادران در ما و در فرزندان ما ادامه دارند. مادران در بهترین مکان خاطرات مان، پرشکوه ترین روایت زندگی هستند که از سینه ها تا سینه ها باقی می مانند. مادران سبکبال ترین موجودات شریفی هستند که یکباره پر می کشند ومی روند، بی آنکه ما را از عزم رفتن خود خبر بکنند. بدرود مادرم......

مقصود فراستخواه / آبانماه 92

فایل پی دی اف

نظرات (18)
پنج‌شنبه 16 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 11:39
سلام

یاشاسون آذربایجان
امتیاز: 0 0
پاسخ:
درود برشما ...مهرتان به این سرزمین واین فرهنگ بزرگ، شکوفان عزیز
پنج‌شنبه 16 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 13:04
برخلاف آنی که می گوید: "تنها صداست که می ماند"، بر این باورم که تنها مهر است که می ماند...... مهرتان بر من و ما باقیست و مهر مادرتان بر خانواده تان ماندگار....
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون از نقدتان عزیز و ممنون از لطف شفقت آن نازنین
پنج‌شنبه 16 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 15:13
گریه کردم.تسلیت.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون نازنین دوست.....شادمانه تجربه ها وسرور معنوی وموفقیت وسعادت برای شما وهمه خانواده خوب تان.....گریه های تان مبدل به ابتهاج وممنون وممنون
پنج‌شنبه 16 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 21:56
استادعزیز تسلیت. خاک بر اوخوش باد.
پاسخ:
نازنین دوست شریف سلام وممنون از لطف غمخوارگی تان که جان دردمند بی مادر بیکسی را تسلی می بخشید...نازنین دریایی بی انتهایید ....موجی می زنید...نازنین یار !مازآنجا وز اینجا نیستیم، مازبالاییم وبالامی رویم.....
پنج‌شنبه 16 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 23:02
قال یا لیت قومی یعلمون بما غفر لی ربی وجعلنی من المکرمین. بخت دیدار و جوار حقیقت هستی گوارای جان رهیده مادر مکرم تان باد. حضرت حق یارای صبر بر این سوگ سینه سوز به جان بیدار آن وجود شریف و عزیزمان دهد.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نازنین دوست شریف سلام وممنون از لطف غمخوارگی تان که جان دردمند بی مادر بیکسی را تسلی می بخشید...نازنین دریایی بی انتهایید ....موجی می زنید...نازنین یار !مازآنجا وز اینجا نیستیم، مازبالاییم وبالامی رویم.....
جمعه 17 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 17:20
تسلیت میگم ...

کاش بجای تسلیت گفتن توان گفتن جمله ای رو داشتم که واقعا تسکینی باشه ...
پاسخ:
با سلام وعرض ادب
از لطف ومحبت آن جناب سپاسگزارم برای حضرت عالی وخانواده عزیزتان تندرستی وشادکامی آرزو می کنم این شفقت شماست بر من و التیام بخش است برایم و برای خانواده ای که مادری خوب از دست داده اند
م-فراستخواه
جمعه 17 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 23:28
سینه ای داریم، پر آتش. دیده ای داریم، پر آب. گاه در آتش سینه میسوزیم و گاه در آب چشم غرق آب. کشته ای دیدی از جور زمان؟ آن منم. تشنه ای دیدی میان آب روان؟ من آنم. در دل از حسرت درد داریم و برسر از خجالت گرد. این دل پردرد و جان پرزجر را چه تدبیر؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
می فهمم عزیز...مصائب بشری زیاد است و امید به ظرفیتهای بی پایان تان نازنین...ممنون
شنبه 18 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 11:20
سلام استاد. از صمیم قلب تسلیت میگم. و چه خوبه امثال ماها بیشتر قدر پدرمادرمونو بدونیم.
شما را به چند جمله در مورد مادر مهمان می کنم:

- "من همیشه به برکت اعتقاد داشتم، مثل گندم که برکت زمین است؛ نان که برکت سفره است و مادران که برکت خانه ها هستند"

- بگو مادر که آیا یادی از ما می کنی یا نه؟
درون خاک تیره، واعزیزا می کنی یا نه؟

به هر دردی که گشتم مبتلا، کردی مداوایش
بگو مادر، غم بی مادری را هم، مداوا می کنی یا نه؟

- بعد از تو محبّت از که تعلیم کنم؟
وآن مِهــر ِ تو را چگونه ترسیم کنم؟

من مانده ام و جهان ِ تنهایی ِ من!
ای مادر، غم ِ تو با که تقسیم کنم؟


- ماه
درآمد و
مادر نیامد


- ما رفتیم مرگ مادر را خاک کردیم و با او داریم بر می گردیم

- در غربت مرگ بیم تنهایی نیست/
یاران عزیز آن طرف بیشترند./

- و استاد نازنین چقدر این بیت را دوست دارم( به خصوص با خط زیبای استاد امیرخانی):
نقش پای رفتگان هموار سازد راه را
مرگ را داغ عزیزان برمن آسان کرده است.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
با سلام وعرض ادب
از لطف ومحبت آن جناب سپاسگزارم برای حضرت عالی وخانواده عزیزتان تندرستی وشادکامی آرزو می کنم این شفقت شماست بر من و التیام بخش است برایم و برای خانواده ای که مادری خوب از دست داده اند
م-فراستخواه
شنبه 18 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 11:37
سری به سایت آقای مهاجرانی زدم و این نوشته را از سر تصادف دیدم، بی مناسبت ندیدم شما را در جریانش بذارم:


این قصه را شنیده اید؟ عده ای در بیابان در شب تاریک ظلمانی به راه خود می رفتند. پایشان به چیزهایی که بر زمین افتاده بود می خورد. برخی از روی کنجکاوی آن تکه ها را که انگار سنگ بود بر می داشتند و برخی اعتنا نمی کردند. از راهنما پرسیدند این تکه های ناشناس را برداریم. گفت همه آنانی که بر می دارند و یا بر نمی دارند در نهایت پشیمان خواهند بود.برخی برداشتند و برخی برنداشتند. سپیده که سر زد، دیدند آن تکه سنگ ها شمش طلاست! آه از نهاد آنانی برخاست که بر نداشته بودند و حسرت در جان کسانی پنجه افکند که کم بر داشته بودند…
می خواهم بگویم، نیکی کردن با مادر و قدر مادر را دانستن مثل همان شمش های طلاست. آنانی که قدر مادر شان را می دانند، وقتی مادرشان از این جهان پرواز کرده است، با خود می گویند ای کاش قدر او را بیشتر می دانستم. ای کاش در آن روز و روزگار سخنی نمی گفتم که بر چهره اش غباری از غم بنشیند. در می یابند که خرسندی مادر مثل همان شمش های طلا ست، ای کاش بیشتر ذخیره می کردند! و آنانی که به مادر خود بی توجه بوده اند…ویران می شوند.
مادرم در زندگی ما نشانه ای از مهر و معنای خداوند بود. هنوز که هنوز است در حیرتم که چگونه می شود، بانویی که مطلقا سواد خواندن و نوشتن نداشت، در ذهنش و در قلبش همیشه خدا چشمه ای از حکمت می جوشید . آرام و با تانی سخن می گفت. ببین پسرم…حرف را باید هفت بار توی دهان چرخاند بعد بر زبان اورد.
برای من نشانه و نماد نفس مطمئنه، آرامشی بود که در مادرم می دیدم و اکنون در پدرم می بینم. ارام و با شکوه…
امروز سالگشت مرگ و یا تولد دوباره مادرم هست. او بهشت زندگی ما بود. صدایش و لبخندش و شکوه آرامش و خرد روشنش…می گفت: نگران نباشید آن طرف هم که می روم تنها نیستم بچه هایم هستند. محسن، نسرین ، اکرم…این جمله را آنچنان با اعتماد و اطمینان می گفت که انگار واقعا دارد به شهری دیگر می رود که برادر و خواهرانم ساکن آن شهرند… همیشه در اندیشه بودم که رابطه ام را با مادرم چگونه تعریف کنم. روزی مرحوم بهمن بیگی به دادم رسید. گفت رابطه من و مادرم مثل رابطه یک عبد با مولای خودش بود. نمی دانید آن بانوی ایلی بی سواد چگونه روح مرا تسخیر کرده بود.
در گذار عمر، از راه ها و بیراهه ها میگذریم، از تاریکی ها و فضا های ابر آلود و غبار آمیز و گاه روشن…مهر مادر و پدر همان شمش های طلای راهند. تاریکی جان نمی گذارد چنان که بایست قدرشان را بدانیم.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون از ارزش افزوده مطالب تان عزیز
شنبه 18 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 16:15
سلام استاد عزیز:

نمیدونم چطوری باید تسلیت بگم، اما استاد انگار ذره ای از غم درونتان را می فهمم، استاد یکی از زیادهای دنیا، بی مادرانند.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
با سلام وعرض ادب
از لطف ومحبت آن جناب سپاسگزارم برای حضرت عالی وخانواده عزیزتان تندرستی وشادکامی آرزو می کنم این شفقت شماست بر من و التیام بخش است برایم و برای خانواده ای که مادری خوب از دست داده اند
م-فراستخواه
یکشنبه 19 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 04:30
استاد عزیز
از شنیدن این خبر و خواندن این متن خیلی دل آزرده شدم
تسلیت واژه کوچکی است در برابر غم بزرگ شما

بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین
الرحمن الرحیم
...
خدا رحمتشان کند و با ائمه محشورشان گرداند.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
با سلام وعرض ادب
از لطف ومحبت آن جناب سپاسگزارم برای حضرت عالی وخانواده عزیزتان تندرستی وشادکامی آرزو می کنم این شفقت شماست بر من و التیام بخش است برایم و برای خانواده ای که مادری خوب از دست داده اند
م-فراستخواه
یکشنبه 19 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 18:32
این کوزه گر دهر چنین جام لطیف چرا می سازد و باز بر زمین می زند اش. به حق مرگ پایان مادر نیست ، باقیات صالحاتی چون آن عزیز که عمر خویش صرف بسط روشنایی دانایی در ظلمات این کویر وحشت نموده اید امتداد پربار همان زنگی ست. همراه با همسرم فقدان آن عزیز را تسلیت عرض می نماییم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دوست وهمکار دیرین از حضرت عالی وهمسر گرانقدرتان ممنونم ...آگاهی ها و وجدانهای بیدارتان شکوفان تر و حیاتی پرثمر و سرشار از سرور وابتهاج و فضیلتهای پاک انسانی....و پیوسته شاد وسربلند باشید
دوشنبه 20 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 04:00
استاد عزیزم از صمیم قلب بهتون تسلیت میگم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون دوست بزرگوار دلتان پرفروغ وسرشار از مسرتهای معنوی
دوشنبه 20 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 14:03
همچنان ناتوان از بیان ...
اما! دعای مادر هماره زندگی تان است ...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دوست ارجمند عزیزم ...از اوج نگاه شماست.....جاری زلال محبتی....با مهر ....
پنج‌شنبه 23 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 20:50
سلام برشما استاد ارجمند
من هرگاه راههم به اینتر نت می افتدسری هم به وبلاگ جناب عالی می زنم تا نه تنها مطلبی بیاموزم بلکه از گفتار وکلام تان هرچندبی صدا ونوشتاری، لذتی ببرم و هروقت هم وقفه ای حاصل می شد نگران می شدم...مگو مادری از مادران خوب خدا وازخطه آذربایجان به دیار باقی شتافته است.مادری مومنه و مربی بزرگ ناشناخته از دست رفته و فرزندان ونوادگان محترم را داغدار نموده است.هرگاه اسم مادربه میان می آید به یادفیلم میم مثل مادر و شعر خان ننه شهریار و... می افتم واشک از چشمانم جاری می گردد . من هم این واقعه دردناک را در ایام سوز وگداز محرم وعاشورایی را که به قول حسین تان همیشه درمجالس روضه حضور داشت وبی تردید حالا پیش خدایش و پیش تمام بزرگان و اولیایی که دوستشان داشت مسکن گزیده‌است برشما تسلیت عرض می نمایم./
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون دوست ارجمندم از این مهر وداد
با بهترینها
م-ف
جمعه 24 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 12:32
. . . من بی مادر شده ام . . .
و چه تلخ . . . هر کس که تنهایمان می گذارد ، گویی تکه ای از وجود ما را می کَنَد و می برد و ما ، هر روز ، از دیروز ، تنها تر . . .
با مرگ عمویم در شهریور امسال ، به یقین رسیدم که هیچ چیز در این عالم برایم نمی ماند . . .
« او » چه طور ؟؟ « کُلُّ شَیئٍ هالِک إلّا وَجهَه » ؟؟؟
پاسخ:
آب دریا که به دیا می رود
از همانجاکامد آنجا می رود
در آن بسیط وجود نه کمی روی می دهد ونه بیشی
هرچه هست تموجی است
وما هیچ در این میان....جز ذره ای بی انتها از آن موج...قطره دریاست اگر با دریاست رنه او قطره ودریا دریاست
....
دوست اهل دل عزیزم تسلیت رفتن عمویتان با مهر ....
م-ف
دوشنبه 27 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 22:15
استاد عزیز از صمیم قلب تسلیت میگویم. نوشته تان مملو از احساس بود وازدل برمی خاست ولاجرم بر دلها می نشست.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون دوست بزرگوار ...شاد وسربلند و کامروا باشید عزیز
م-ف
شنبه 10 آبان‌ماه سال 1393 ساعت 01:22
جناب دکتر فراستخواه عزیز. بعضی روح ها از پشت چشمان انسانشان برق می زنند. انگار خرد بیرون می تراود از آنها. مادر بزرگوارتان، آنقدر که توفیق زیارت حاصل شد، از آن نگاه های خردمند داشتند. خوشش باد جریان روح الهی.
در ضمن ممنون از دلنوشته تان که به یادم انداخت چقدر مادر و پدرم را دوست می دارم.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون دوست ارجمندم جناب مهندس یوسف زاده ....زنده باشید با سایه پدر ومادر بسیار خوب تان بر سر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد