X
تبلیغات
رایتل

 شمعدانی های ایوان اتاقت مدتی است از پنجره سرَک می کشند و دور تا
دور تخت را می نگرند در جستجوی تو. صبح اول وقت، گلدونهارا آب دادم. نعناع ها دوباره
سبز و پرپشت و چشم نواز شدند. می پرسند سفر مادر  این بار چرا به دراز کشیده است، کجاست؟

صبح تا با اردوی روشنی تمیز خود سر می رسید نخستین استقبال کننده اش در اینجا او بود. فرزندان شب را به بدرقه می سپارند و مادربزرگهاروز را پذیره می کنند واین چنین، بشریت با طبیعت همراه می شود وروز وشب، وکار وزندگی وفرهنگ وتمدن به وجود می آید.

نسیم سحری در به در، از گَرد وغبار شهر،  اینجا منتظر است تا پنجره ات را بگشایی و باز میهمان تو باشد. مادر بیا دیگر. میهمانی بس است. جانماز و عطر وآینه، بر روی میز در جلوی صندلی که پرستشگاه خانگی و بی ریای تو است، چند هفته چشم به راه مانده اند.

پاسی از نیمه شب که می گذشت مادرم بر می خاست، چادر معطر نماز بر سر می کرد و بر روی این صندلی، خدایی را صدا می زد. راه های به سوی خدا به شمار انفس خلایق بلکه به عدد انفاس آنهاست. فرزندان که با عقاید دست به گریبان اند در حقیقت، تسبیح گوی اویند و معنایی منزه از این اوصاف مرسوم  وآیینی می جویند و نمی یابند و حق دارند. مادر بزرگها نیز روزمره ترین مشکلات بچه های شان را با خدای بزرگی، آن سوی آسمانها در میان می گذارند وزیر هر یاربّ  آنها لبیکهاست. اینها همه بهانه است. مهم خوبی است. مهم این است که هرکس نیازمند اوجی است.

 اتاق مادربزرگ، پایتخت سرزمین ماست. صبح است. بوی آب، بوی خاک، بوی سفال و بوی برگ با هم آشنایند. گل وبوته درایوان این اتاق، همه آرام تکان می خورند. این، رقص زندگی است. لهیب گرما رمق از آنها گرفت ولی آن نیز بگذشت. اکنون چند صباحی است به پیشواز پاییز آماده می شوند. حسّ وحالی تازه پیداکرده اند. دوباره جوانه می زنند. شمعدانی ها از نو غنچه درآورده اند.

خزان، پادشاه فصلهاست. با شوکت و شکوهی که رشک بر دل بهار می زند. هستی، شگفت معمایی است با فراز وفرودها وتلخ وشیرینش در سطح. و عمقی مبهم اما در نهایتِ مستوری و دلربایی. مادر! مهمانی بس است، بیا که هم سُرایی ِ نغمۀ  زندگی با تو طنینی دیگر دارد.

پی دی اف

نظرات (4)
جمعه 22 شهریور‌ماه سال 1392 ساعت 21:17
مادر گاه دلتنگ می شود. دلداریش می دهم . سخنانی بر زبانش جاری می شود . می بینم بهانه می کند . شاید دلتنگی او از فراق یار حقیقی باشد که فرسایش روزگار طافت دوری را از او باز گرفته است. مادر هنوز از تو مایه می گیریم .با ما بمان
امتیاز: 0 0
پاسخ:
با ما بمان..با بمان....
شنبه 23 شهریور‌ماه سال 1392 ساعت 16:13
درود
روشنایی بامداد مادرانه‌تان جاودان و مانا باد.
زندگی، آن هم در شگفت‌انگیزی و شوکت پاییزی بی مانند است. دلخوشِ این تابش‌، این واژگان سرشار از مهر و زیبایی، از غبارآلودگی و خستگی می گریزیم.
تندرستی و شادکامی تان را آرزومندم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
درود بر دوست و همکار ارجمند وممنون
یکشنبه 12 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 15:16
دشمن خویشیم و یار آنک ما را می کشد
غرق دریاییم و ما را موج دریا می کشد
زان چنان شیرین و خوش در پای او جان می دهیم
کان ملک ما را به شهد و شیر و حلوا می کشد
خویش فربه می نماییم از پی قربان عید
کان قصاب عاشقان بس خوب و زیبا می کشد
همچو اسماعیل ، قربان وار ، پیشش سر بنه
سر مکش از دست او گر می کِشَد تا می کُشَد
نیست عزراییل را دست و رهی بر عاشقان
عاشقان عشق را هم عشق و سودا می کشد
شمس تبریزی بر آمد بر افق چون آفتاب
شمع های اختران را بی محابا می کشد . . .

استاد عزیزم
قبلاً هم یک بار این متن را خوانده بودم
امّا اکنون با بغضی خفیف و چشمانی نیمه تر آن را خواندم . . .
درگذشت مادر عزیزتان را به شما تسلیت می گویم . . .
« و رفت تا لبِ هیچ
و پشتِ حوصله ی نور ها دراز کشید » . . .
امیدوارم روشنایی ها و سبکی ها ایشان را در آغوش گیرند و اوجشان دهند . . .
و در عیش کامل و سرور دائم باشید . . .
پاسخ:
با سلام وعرض ادب
از لطف ومحبت آن جناب سپاسگزارم برای حضرت عالی وخانواده عزیزتان تندرستی وشادکامی آرزو می کنم این شفقت شماست بر من و التیام بخش است برایم و برای خانواده ای که مادری خوب از دست داده اند
م-فراستخواه
دوشنبه 9 دی‌ماه سال 1392 ساعت 18:29
مادر ازراه رسید مثل بید می لرزید خستگی در چشم هایش موج میزد عرق بر سر ورویش بوسه مزد
کودکان با اشاره گفتند پس چرا دستهایش خالیست
مادر نیز زیر لب عرق نشانه شرمندگیست
کودکانم امشب نیز همچو شبها که گذشت
جز محبت هیچ دردستم نیست
شعری از م.صامتی
تقدیم به تمام مادران مهربان دنیا
امتیاز: 0 0
پاسخ:
درود بردوست خوبم وممنون از شعر سرشار از مهر ومعرفت
زنده باشید نازنی
...
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد