X
تبلیغات
رایتل

جمعه وباز هم غروبی دلگیر....

«درخت با جنگل سخن می گوید، علف با صحرا.... »[1]، اما کسی با من سخن نمی گوید. اکنون، من با که سخن بگویم؟ روح این جهان بی روح کجاست؟ اشک، رازی است...

چه می توان کرد آن گاه که نظام اجتماعی، آن مأمنی نیست تا تو خود را با او به اشتراک بنهی، در او سهیم بشوی و در جنب وجوش اجتماعی اش شرکت بکنی؟ میدانی برجای نمانده است تا قاعده بازی هایش را بیازمایی. چه می توان کرد اگر آب از سرچشمه گل آلوداست؟ چه می توان گفت وقتی مشکل در نهادهاست؟

در تنهایی غریب این غروب، کسی با من سخن نمی گوید جز نجوایی مبهم  که در ذهن می خزد: آهسته، نحیف. اما چنان که از جنس ریشه ها. از جنس وحشی ترین علفها که از صخره بیرون می زنند و زیستن را نغمه می کنند.

 نجوا با تو سخن می گوید چنان که انسان با خود: وقتی خیلی چیزها برضدّ تو هست، تو برضد خویش مباش. دستانت را به خود بده. حرفت را با خود بگو. قلبت را همراهی کن که همچنان می تپد و پای تو را به رقص زندگی می خواند. در بدترین حالات نیز فرصتی هست که به تجربه های خویش معنا بدهی، نهاد هستی خود  را گرامی بداری و خویشتن خویش را به تعالی دعوت کنی.

قانونی نانوشته بیرون از سیطره قدرتهاست که می گوید  نهادها باز می رویند. نهادها از عمیق ترین ارزشهای زندگی آدمی جوانه می زنند. نهادهای اجتماعی برای همیشه نمی توانند از نهاد هستی بشر تخطّی بجویند. برای همیشه نمی توانند فردهای انسانی را حاشا بکنند، نمی توانند برای همیشه از نهادهای کوچکی طفره بروند که ریشه و تبارشان در  نهاد بی قرار آدمی است. نهادهای  کوچک دیر یا زود، درد مشترک خود را فریاد می کنند؛ در خانواده، در دوستی ها، همسایگی ها، در محله، در انجمنها، در زندگی مدنی، صنفی، حرفه ای وشبکۀ اجتماعی.

نجوا با تو سخن می گوید، همچون دریا با قطره. خود را صدا کن با آرامشی آشنا، خود را گوش بده. با نهاد خویش همراه شو...زندگی جاری است، نهاد های بزرگ برای همیشه نمی توانند قانون نانوشته زندگی مردمان را کتمان بدارند، زندگی در نهاد انسانی ریشه می زند، زندگی از نهادهای کوچک، سر بر می آورد و رود می شود وروان می شود...



[1]  (احمد شاملو)

 

نظرات (5)
یکشنبه 19 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 06:34
روزگاری مردم با هم همسایه بودند
اما امروز فقط " هم آفتابند "

سلام
از سر چشمه دانش شما بهره مند شدم و بقدر ظرف کوچک فهمم رفع تشنگی ...
بسیار سپاسگزارم بابت آنچه نگاشتید .


امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون دوست خوب از افزوده نگاه تان
م-ف
جمعه 24 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 21:27
چندی است که انگار هر روز هر دیدار هر رخداد را هم‌چون آخرینش می پندارم. آخرین بامداد، آخرین شامگاه، آخرین آسمان، ... و شگفت آن که با این پنداره خوشم! انگار که اگر آخری باشد، چه مزه‌ای دارد، این که چه رنگ‌هایی را می‌توان دید، این که چه آواهایی را می توان شنید، این که چهره‌ی آدم‌ها چگونه است، این که در آن دم چگونه می‌اندیشم، برایم شگفت و خوشایند شده‌اند. انگار با این کار از اندوهی دیرین دور می شوم. انگار با این کار از همه‌ی پیرامونم رها می شوم.

امشب تهران بارانی است. باران ریز و خیابان خلوت و برگ‌های بر زمین ریخته، شب‌های پایان خزان زیبایی فراهم کرده‌اند. اگر امشب آخرین باشد، چه رنگ‌ها، چه بوها، چه خواسته‌ها، چه آرمان‌ها، چه نوشته‌ها، چه سخنانی در کار هستند؟ چه می توان نوشت؟ با خودم سخن می گویم، و می کوشم دست خود را بگیرم، به مهر.
استاد بسیار ارجمندم،نوشته‌تان آنقدر دلنشیم و گویا بود که چند روز و چندین بار خواندمش، برای آنان که دوستشان دارم فرستادم و باز هم خواندمش. سپاس از هستی‌تان.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دوست ارجمند دغدغه های بزرگی که دارید جان شیفته تان را سزد . وایدون باد
م-ف
یکشنبه 3 دی‌ماه سال 1391 ساعت 11:50
استاد ببخشید اصطلاحاتی هست رایج که معنی انها را پیدا نمیکنم اگر ممکن است جواب دهید
معنی پروپاگاندا
معنی کاریزماتیک
در هر صورت به اشنایی با تفکرات شما افتخار میکنم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام بر دوست ارجمند
پرسیدن نیایش ذهن است زهی سعادت...دوست خوبم تاجایی که این کمترین به گوش وچشمش خورده است پروپاگاندا یعنی تبلیغات، یعنی از کاه کوه ساختن وخزف را به جای صدف نشانیدن...کاریزماتیک نیز یعنی فره مند یعنی شخصیتی که با نوعی نفوذ در دل وجان وذهن وخیال مردم ، آنها را به سمت اهداف خاصی گسیل می دارد....
بهترینها
م-ف
یکشنبه 3 دی‌ماه سال 1391 ساعت 12:11
استاد گرامی درود
چون هماره زیبا‘ عمیق و پراحساس نگاشته اید.چندروزی بود که دل مشغولی من نیز از این گونه بود "دستانت را به خود بده‘ خود را صدا کن" ... سپاس از بودن تان و از بیان حرف های درون تان که باعث می شود همدلی را با همه وجود حس کنیم؛ انگار از زبان ما سخن می گویید اما بسیار زیبا و ارزنده . اما حکایت این روزهای ما همین است"از هرطرف که رفتم جز وحشتم نیفزود ..." . خشکسالی این روزگار علاوه بر نظام اجتماعی ‘ روابط انسانی را حتی با عزیزترین هایمان نیز بی نصیب نگذاشته!! گاه دریغ از ما'منی ... دریغ از شانه ای ...
این روزها دست به دامان معانی درون بودم تا دستان تنهایی م را بگیرند ... از این رو همدلی تان چنان بر دلم نشست که اشک های پی در پی ‘ شوق و سپاسگزاریم را به گرمی بیان داشتند . شادمان و تندرست باشید .
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دوست شریف دردآشنا ، با احساس و پی جوی حق وحقیقت
پژواک جان لبریز از هستی تان است که به گوش تان می رسد ، جاری آگاهی است که از دل پاکتان می جوشد و بر دیدگان چشمه سان تان روان می شود...نوش باد این حس وحال...نوش باد....نوش
م-ف
دوشنبه 23 دی‌ماه سال 1392 ساعت 23:16
سلام
...وقتی خیلی چیزها برضد تواند تو بر ضد خود مباش...
من فکر می کنم إنما الحیاة عقیدة و الجهاد... و اگر سنگی نباشد رودخانه در جنبش نخواهد بود.
نوشته هایتان و حتی نام وبلاگتان مرا به گفتگوهای تنهایی دکتر می برد و نفسی از عمق جان می کشم که هنوز هست هنوز ریشه ها هستند هنوز می توان جوانه زد می توان ساخت هر چند سخت اما جوانه ها سر از خاک بر می کشند.
پاسخ:
درود بر دوست عزیزم ...ممنون از جاری حس تان در اینجا
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد